عوض میکنم و به همتون هم خبر میدم ......به زودی دوباره میام ![]()
عچقولی جمع شیم . صبح رفتم براش یه لباس شب کادو گرفتم عصر هم قراره از لادن براش کیک بگیرم .
داشتم برمیگشتم خونه که برادرشوهر بزرگه زنگ زد و ازم خواست از طرف اونم برای جاری کادو
بگیرم .منم ساعت ۲ رفتم گلستان .بیشتر مغازه ها یا بسته بودن یا داشتن میبستن . منم براش یه کیف
گرفتم .
اصلا حوصله ندارم بریم خصوصا اینکه الان ۲ ساله سر تولد عچقولی این جاری مذکور فیلم در میاره و نمیان.
پارسال که رفتن مسافرت امسال هم دعوا کردن و نیومدن . از طرفی ۵شنبه و جمعه مهمونی بودیم و
خیلی کم خوابیدیم . ۵شنبه خونه یکی از دوستای من بودیم که اونم چندتا از دوستاشو دعوت کرده بود .
تا بیایم خونه و بخوابیم ساعت شد ۷ صبح . دیشبم خونه یکی از دوستای عچقولی بودیم و ۲:۳۰ خوابیدیم .
راستی یادم رفت بگم که بعد از مشکلی که برای کمرم پیش اومد استعفا دادم . بماند که مدیر عاملم تا
هفته پیش زنگ میزد میگفت بیا اما خب خیلی سخت بود .
۵شنبه خونه دوستامون یه اقای پزشک بود به اسم علی . این علی همسایه دوستم و مادربزرگم هست .
۲۰ ساله ازدواج کرده و بچه دار نشده . این اقا و همسرش عاشق همدیگه بودن . ۱ماه قبل از عید پارسال
همسرش یه روز بارونی که از سرکار داشته برمیگشته کنترل ماشینش رو از دست میده و چپ میکنه و
تا قبل از اینکه برسه بیمارستان فوت میکنه . قشنگ یادمه اون موقع . خیلی برام جالب بود چون تا حالا
مردی رو ندیده بودم که اینجوری برای همسرش عزاداری کنه و انقدر دوستش داشته باشه . خیلی دلم
سوخت . پریشب که تقریبا بعد از ۱ سال دیدمش اینجوری شده بودم
تمام ریشاش بلند و یک دست
سفید شده بود !!! سن و سالش بالا نیست اما از غم همسرش پیر شده بود . تازه یکم داره روحیش بهتر
میشه . هی وای من !
مههههههههههههههههههههففففففففففففففااااااااااااااامممممممممممممم
یعنی من عاشق خودتو اون توضیحاتتم جیگرممممممممممممممممم
مرسی در اینده موارد ذکر شده
لحاظ می گردد![]()
شلوغ بود و تنبل شده بودم
مرسی که حواستون بهم بود عاشقه همتونم به خدا ![]()
عرضم به خدمتتون که تولد عچقولی رو گرفتیم و بسی خوش گذشت . فقط فکر کنم مامان باباش فهمیدن
که یه عروس خل و چل گیرشون اومده
بنده خوش و خندان با اون کمر درب و داغون داشتم اون وسط
جفتک مینداختم که ییهو دیدم مادرشوهر جانم این شکلیه
و داره منو نیگا میکنه منم نیشمو براش باز
کردم و یه لبخند دلبرانه تحویلش دادم . عچقولیه تپلم یه عالمه کادو گرفت .
منم نقدی حساب کردم .
بعد از تولد عچقولی یه هفته شمال بودیم و بعدشم یه هفته کیش بودیم . خوب بود خوش گدشت . من
که فقط از ساعت ۱ تا ۵ و از ۱۱ شب به بعد که پاساژا بسته بودن تو پاساژ نبودم بقیه وقتا ولو بودم تو
مراکز خرید . چیکار کتن دیگه خواهر مرضه دیگه ![]()
وااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بنده مشکوک
بودم به مامان شدن ! فکر کنینننننننننننننننننننننن!!!!! از ترس جونم نمیرفتم ازمایش بدم . حالا تو وضعی
که بنده دنبال این بودم که اگه جواب مثبت بود چه گلی به سرم بگیرم و چه دارویی بخورم مادرشوهر جانم
در کمال ذوقولیدگی داشت واسش اسم انتخاب میکرد
عچقولیم ۲-۳ شب پیش به من میگه : فکر کردی
من میذارم بچمو دعوا کنی و اذیتش کنی؟؟؟؟
شوهر ما هم که عقلش ضایل ؟؟ شد رفت .
خلاصه امروز پری خانوم اومد و خیال ما راحت شد و اطرافیان ضایع شدند![]()
الان که بنده دارم اپ میکنم مامانم اینا و دوست همسری خونمون مهمون هستن . منه سرخوش رو دارین
که !!!!
رفتم موهامو مشکی کردم ملت اینجوری شدن
فکر کننننننننننن از بلوند مو طلایی ییهو شدم کلاغ ![]()
همه هم به اتفاق گفتن بهم خیلی میاد . یه هفته بعد موهام شد قهوه ایی الانم که زیتونیه فکر کنم هفته
دیگه هم دوباره بلوند بشه
هر بار که میشورم روشن تر میشه الاغ ! ملت هم هر رنگی که میشه میگن
همین خوبه من بلاخره نفهمیدم چه رنگی خوبه !!!!!!!!!!!! حالا دم عید دوباره میرم مشکی میکنم .
برادرشوهر کوچیکه دوباره از ۲ دی ماه تا الان اومده خونه مامان بابای همسری . مشکلات اینا هم هر دفعه
بدتر میشه . فکر میکنم دلیلش اینه که یه بار نمیشینن با هم توافق کنن و یه راه حل پیدا کنن . هر بار
الکی برمی گردن سر خونه زندگیشون و دوباره ۱ ماه بعد میزنن به تیپ و توپ هم و میگن میخوایم جداشیم
. الانم بعد از یک ماه و چند روز دوباره دارن الکی الکی اشتی میکنن . خدا اخر عاقبتشون رو بخیر کنه .
همتون رو دوست دارم و میخونمتون اما رمز بعضیاتون رو ندارم . (الهام قشنگم رمز تو رو دارم )
اما خب کمر درد من دوباره شروع شد و دکتر بهم ۱۰ روز استراحت مطلق داد و مهمونی افتاد برای ۱ دی .
بنده هم از شنیه که رفتم دکتر و اقای دکتر با ماساژ مخصوصش زد ناکارم کرد تا ۴شنیه خونه مامان
عچقولی لنگر انداخته بودم و از ۴شنبه تا الان هم خونه مامانم هستم . ![]()
انقذه خوبههههههههههههههههههههههههههههههههه
اصلا نمیذارن ادم تکون بخوره . البته خونه مادر
شوهری چون اتاق من و عچقولیم طبقه سومه بعضی وقتا واسه خودم راه میوفتادم که البته هر دفعه هم
دعوام می کردن
اما خب نمیشه که هر چی میخواستم باید یا مادرشوهری رو پیج میکردم یا
خدمتکارش رو .من که خجالتییییییییییییییی![]()
حالا تو این چند روزه هی مدیرعاملم زنگ میزنه میگه نو رو خدا راست میگی کمر درد داری؟ اگه مشکلی
با ما داری بیا مذاکره میکنیم رضایتت رو جلب میکنیم یه وقت نری ها !!! حالا منم این ۱۰ روز تموم بشه
یه مذاکره ای میخوام برم بکنم حالا تماشا کنین
سو استفاد می کنم ![]()
کلی تو این هفته منو قلقلی سوغاتی گرفتیم . اخه هم مامان باباش مسافرت بودن هم خاله و شوهر
خاله من .
وایییییییییییییییییییییی یه سریال میبینم خیلیییییییییییی باحاله فقط یه مشکل داره اونم اینه که جون ادم
رو به لبش میرسونه تا اپیزد هاش بیاد . ۴ ماه باید صبر کنم تا به اپیزد بیاد بیرون . اما واسه من که عاشقه
فیلم های ترسناکم عالیههههههههههههههههه :


لیلیوم جونم من نتونستم یرات کامنت بذارم نمیدونم چرا ؟
عزیزم من یخچال و فر و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشوییم استیله . استیل قشنگه اما خب تمیز
کردنش یکم سخته .
به جز اینا بقیه وسایلم همه سفیدن . سرخ کن و پلوپز و جارو شارژی و چایی ساز و ساندویچ میکر و
کافی میکر و غذا ساز و چند کاره هام و ابمیوه گیری و چرخ گوشت و .... اینا همه سفیدن
همیشه هم همه خانواده باهاشون میرن . منظورم پسرها و عروساشونه . پارسال چون منو قلقلی تو
خودمون ۱ ماه زودتر رفته بودیم دیگه باهاشون نرفتیم. امسال خیلی یهو ( البته به ما یهو خبر رسید ! )
که قراره برن و شبش زنگ زدن که فردا میخوایم بلیط بگیریم و بیاین بریم که خب طبیعتا ما نمیتونستیم
بریم چون من که کلا سرکارم
قلقلی هم این هفته و هفته اینده کار ازمایشگاهی داره و میره تو
ازمایشگاه دانشگاه .
این روزا فکرم درگیر تولد همسریه . یه مهمونیه خوب دلم میخواد . خدا رو شکر اون هفته ای که اخرش
تولد قلقلیه ۲ روز تعطیلی داره . احتمالا روز ۵ شنبه که تولدشه من از شرکت مرخصی میگیرم که
برسم برم ارایشگاه .
امروز عین دویوونه ها نشستم دارم حساب میکنم که چقدر تا عید مونده و الکی واسه خودم ذوق میکنم
خیلی عقل درست حسابی داشتم همئن ی ذرش هم ضایل(زایل؟ ذایل؟ ظایل؟ ای بمیری زبون فارسی
که ۱۰۰ تا ز داری ) شد .
بابا بزرگم الزایمر داره گناهی . چند شب پیش نصفه شبی ساعت ۳-۴ در خونشون رو باز کرده با لباس
خواب و پای برهنه راه افتاده رفته بیرون . تا مامان بزرگم فهمیده سریع به مامانم اینا زنگ زده و بابا و
شوهر خالم رفتن دنبالش . طرفای ۶ صبح پیداش کردن .چند بار زمین خورده و خودشو زخم و زیلی کرده
اما خدا رو شکر مشکل جدی براش پیش نیومده .
امشب میخوام فلافل درست کنم . قبلا یه بار درست کردم که افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااح شد ! خودم که
لب نزدم اما قلقلی بنده خدا خورد و هی الکی میگفت : خوب شده . حالا باید بودین قیافشو میدیدین
یه جوری بود انگار میخواست همون موقع رو م بالا بیاره همشو ! نمیدونم به خاطر این بود که نخودش
کنسروی بود یا به خاطر اینکه توش ارد سوخاری ریختم . حالا از دیشب نخود خریدم و خوابوندم تو اب .
ببینم امشب چجوری میشه . اگه کسی در این مورد میتونه راهنمایی کنه خوبه . البته محض احتیاط
لوبیا پلو درست کردم که اگه این افتضاح شد دوباره لوبیا پلو بخوریم .![]()
هفته پیش دوشنبه شب دوستامون اومده بودن خونمون که دوتاشون بچه دارن . یعنی من مردم و زنده
شدم تا اینا رفتن یکیشون که اویزون ابنمای عزیزتر از جانم بود و من هر لحظه میگفتم الان میندازتش!
اون یکی هم شاید ۱۶-۱۷ تا از این شکلات بیسکوییتی های باراکا خورد . نوش جونش اما فرداش دیدم
از ترس مامانش که به خاطر شکلات زیاد خوردن دعواش نکنه تمام اشغالا و کاغذ شکلات ها رو ریخته زیر
مبلام !
شامم براشون لازانیا و باقالی پلو با مرغ و قرمه سبزی درست کرده بودم با ۲-۳ جور سالاد .
دسر هم درست نکردم![]()
احتمالا فردا شب میریم خونه مامان بابای عچقولی . ۵ شنبه هم میریم خونه مامان بابام و شب
میمونیم . خدایا یه کم وقت اضاضفی به من بده لطفااااااااااااااااااااااااااااااا
هم زندگی میکردیم . خیلی با هم جوریم و همیشه تو برنامه های هم هستیم . البته اگه وقت بشه !
منم ۵شنبه لازم نبود بیام کارخونه و یه جلسه ۴ ساعته تو دفتر مرکزی داشتم .
صبح ۵شبه ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم و یه صبحانه خوشمزه با همسری خوردیم . بعدشم رفتم شرکت
و ۴ ساعت تو یه جلسه مسخره وقتم تلف شد !
ساعت ۲ رفتم دنبال همسری و با هم رفتیم خونه . ناهار قیمه و ماکارانی داشتیم . بعد از ناهار
میخواستم بم ارایشگاه که دیدم خیلی خوابم میاد و بیخیال ارایشگاه شدم و خوابیدم تا ساعت ۶ .
خودم موهامو دیسپانسیر کردم و ارایش کردم . عچقولیم یه دوش گرفت و اماده شد و رفتیم مهمونی .
یه خونه کوچولو و نقلی داشتن که خیلی خوشگل بود و مهموناشون هم خیلی کم بودن . خیلی خوش
گذشت . خصوصا اینکه ما ۳ کارا و خاطراتمون برای همسرامون عین جوک میمونه و تو مهمونیا همش
دورمون جمع میشن و ازمون میخوان که از خاطرات و شاهکارهای دوران دانشجوییمون براشون تعریف
کنیم . ![]()
تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت شد ۲ . جمعه صبح این همسریه گرد و قلمبه بیدار شد و انقدر قر اومد
که مجبور شدم براش صبحانه انگلیسی
درست کنم و با هم بخوریم . بعدشم طبق معمول اون
رفت سر درس و مشقش منم خونه رو جمع و جور کردم و ظهر هم طبق روال جمعه ها با پدرمادر همسر
رفتیم ناهار بیرون . بعد از ناهار رفتیم خونه مامان بابای عچقولی تا عچقولی لب تاب مادرشوهری رو
درست کنه . بعدم من عچقولی رو رسوندم خونه و خودم رفتم به مامان بزرگ و بابا بزرگم که اسباب
کشی داشتن کمک کنم . تا برگردم خونه ساعت شد ۹ . سریع یه شام الکی پلکی درست کردم و
تا جمع و جور کنم و بخوابم ساعت شد ۱۱:۳۰ .
میخوام امسال برای همسری تولد بگیرم . تولدش ۱۷ اذره . من نمیدونم تو ماه محرم کلا نمیشه
مهمونی گرفت یا فقط تاسوعا عاشورا ایراد داره؟؟
خلاصه از الان کلی ذوق دارم و لیست مهمونام هم امادست . فکر کنم ۵۰-۶۰ تا همون داشته باشیم که
همه تقریبا دوستامونن یا جوونای فامیل . خونه مامانم اینا مهموی میگیرم چون حس و حال ندارم
وسایلم رو جمع کنم . تازشم میزنن خرابشون میکنن ![]()
غذا رو از همونجایی که برای بله برون و عقد و نامزدیم گرفته بودم میگیرم چون غذاش واقعا عالیه . البته
یه سری چیزا رو هم خودم درست میکنم . عچقولی خان که تا الان فرمودند کادو براشون ضبط و سیستم
صوتیه ماشینش رو بگیرم
حالا تا تولدش ۱۰۰۰ بار نظرش عوض میشه !!
یه چیز باحال بگم ؟ این روزا دغدغه ذهنیم تو راه کارخونه تا خونه اینه که : شام چی بپزم؟
به خدا!
احتمالا امشب کباب ماهیتابه ای درست میکنم اما سر راه باید برم خرید و سبزی خوردن و کاهو بخرم
خواهررررررررررررررررررررررررررررررررررررر![]()
فعلا تا بعد .
اینجا بنویسم ! ( البته خب چون من به قول همسری بچه پررو هستم
مینویسما !)
مرسی از همه دوست جونایی که با کامنت های عمومی و خصوصی و فیس بوک و ایمیل و تلفن
حال منو پرسیدن و خیلی خیلی شرمنده که باعث نگرانیتون شدم عزیزانم![]()
جونم براتون بگه بنده انقذه این ۱ ماه و نیمه درگیر کار جدید بودم و کماکان هستم و انقدز کارم زیاده
که اصلا نفهمدم چطوری این مدت گذشته و چیکار کردم !!!! عچقولیمم که همش یا سر کاره یا وقتی
هم که خونست داره رومقالهاولی که باید بفرسته کار میکنه . فکر کنم جون ما دو تا از حلقمون در بیاد تا
این شوهر ما دکتر بشه ! تازه من بهش میگم باید بری ژست دکترا هم بخونی !
اونم بهم میگه : عمرا!![]()
صبحا طرفای ۶ از خونه میزنم بیرون و عصر هم بین ۵:۳۰ تا ۷ میرسم خونه . روزی ۱۵۰ کیلومتر رانندگی
میکنم .![]()
۳ روز پیش با عچقولی قهر کردیم .انقذه ذوق کردم ! از بعد از عقدمون این اولین قهرمون بود ! فکر کن !
البته قهرای ما که معرف حضورتون هست ! با هم حرف میزنیم اما قهریم
البته خیلی فرقی با روزای
عادی نداشت چون عچقولی که تا میرسه خونه میره تو اتاق کارش منم کارای خونه رو انجام میدم و
بعد یه شام میخوریم و اون دوباره میره تو اتاقش و منم سریالام رو میبینم ۱۰ هم لالا میکنم . حالا این
وسط وقتی قهریم فقط فرقش اینه که من یهو نمیرم تو اتاقش لپشو وس کنم یا اون نمیاد ییهو به
من محبت (از نوع شهرستانیش
) بکنه .
خلاصه شب من طبق معمول عین یه مرغ چاق و چله و خوشحال ساعت ۹:۳۰ رفتم خوابیدم . ساعت ۲
بیدار شدم تشنم بود . رفتم اب بخورم که دیدم قلمبه بیداره . بعد به من میگه : واسه چی بیدار شدی؟
منم گفتم : تشنمه !
بعد عین یه بابای خوب گفت : اب بخور بیا ببرم برات قصه بگم خوابت ببره ![]()
من:
....من:![]()
خلاصه نه تنها خوابم نبرد بلکه انقدر حرف زد این قلمبه که هم اشتی کردیم هم خودش خسته شد و
خوابش برد
اینم از ماجرای قهر ضایع ما !!!!
سعی میکنم دوباره مثل قبل تند تند بیام اگرم دیدم کارام زیاده و نمیتونم تند تند بیام چیکار میکنم
اونوقت؟؟؟؟.....وبلاگم رو میبندم؟؟؟؟....نچچچچچچچچچچچچچچچچچ......استعفا میدم که با خیال
راحت به امور فرهنگی و وبلاگیم بپردازم ! بله ![]()
![]()
![]()
خدانوشت !!!!!
ای ضایع ! این چه کاری بود اون روز کردی ! حقت بود دو روزم با تو قهر کنم ! دلم نیومد اما ![]()
بعد . ( پری من رمز رو برات ایمیل کرده بودم از همون بار اول که گفتی اما نمیدونم چرا به دستت
نرسیده !!!!!!)
پنجشنبه :
تا ساعت ۱:۳۰ کارخونه بودم و بعدش بدو بدو راه افتادم به سمت خونه . عچقولیم هم تو جاده بود و
داشت میومد خونه . همکارم رو رسوندم و سر راه رفتم برای خونه خرید کردم . طرفای ۳ بود که
رسیدم خونه . اول یه بسته مرغ و یه بسته جو نیم پز از فریزر دراوردم و بعد از یکم استراحت پایلوت
عچقولی رو راه انداختم . خونه که دمررررررررررر بود کارگرم هم که نیومده ب.د روز فبلش . زیاد حال
و حوصله تمیز کاری نداشتم برای همین فقط ظرفا رو گذاشتم تو ماشین و یکم جمع و جور کردم .
خوراکی ها رو ریختم تو ظرفاشون و گذاشتم رو میز جلوی مبل های رو به تلویزیون .
مرغ ها رو گذاشتم بپزه و خودم رو مبل ولو شدم . ساعت ۵ همسریم رسید خونه .یکم حرف زدیم و
بعدش ۲ ساعت خوابید . منم تو این دو ساعت ته چین درست کردم با سوپ جو و سالاد . به
برادرشوهری بزرگه هم زنگ زدیم که شام بیاد خونه ما . یکی از دوستامون مهمونی گرفته بود و برای
۵شنبه شب دعوتمون کرده بود که ما ترجیح دادیم خونه باشیم و استراحت کنیم .
********جمعه :
ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدیم و یه صبحانه خوشمزه خوردیم . بعدش من یکم ولو شدم جلوی تلویزیون
تا وقت ناهار . غذا که از شب قبلش داشتیم . بعد از ناهار افتادم به جون اشپزخونه و کلی تمیز کاری
کردم . الان من صاحب یک عدد اشپزخونه بسیار تمیز می باشم :دی
عصرش هم با عچقولی رفتیم مانتو بخرم که چیز خاصی ندیدم و بعدشم رفتیم دنبال مامان بابام و با هم
شام رفتیم بیرون . خوب بود خوش گذشت . شبم ساعت ۱۰:۳۰ برگشتیم و من برای ناهار امروز
همسری کباب درست کردم و یکم تلویزیون دیدم و تا بخوابیم شد ۱۲:۳۰
صبحم که کله سحر بیدار شدم و اومدم کارخونه .
چرا دیشب هموا انقدر سررررررررررررررررررررررررددددددد بود اخه؟
*** دوستتون میدارم
قبلیش رو برام توضیح می داد . تقریبا ۱۰ سال از من بزرگتر بود و به همین نسبت سابقه کاریش از من
بیشتر بود . ساعت ۱۰ هم رفتیم با سرپرست های تولید و کنترل کیفیت و واحدهای دیگه صبحانه
خوردیم . یکی از کارگرا یه املتی درست کرده بود که رنگ و مزش عااااااااااااااالی بود ! قرار شد من امروز
بهشون صبحانه بدم . براشون یه ظرف گنده اولویه اوردم البته مامانم درست کرد چون من وقت نداشتم
درست کنم .
ساعت ۱:۳۰ راه افتادم به سمت خونه . تقریبا ۱ ساعت از دم در خونه تا کارخونه راهه . البته بعضی وقتا
که ترافیک باشه یه ربع تا نیم ساعت ممکنه اضافه بشه ولی معمولا ۱ ساعته .
به عچقولی زنگ زدم که میرم دنبالش شرکت تا با هم ناهار بریم بیرون و مهمون من باشه که گفت برم
خونه اونم میاد خونه که با هم بریم . رفتم خونه و یکم خوشگلانسی کردم و با همسر طرفای ۳ رفتیم
که ناهار بخویم . اول رفتیم رفتاری که طبق معمول گفت باید نیم ساعت صبر کنید . ما هم که گشنههه
رفتیم یه جا فست فود خوردیم که غذاش خوب بود . بعد او.مدیم خونه و از ۵ تا ه ربع به هفت خوابیدیم.
شبش خونه خالم دعوت بودیم . پا گشا شدیم :دی
طرفای ۸ رفتیم دنبال مامانم اینا و با هم رفتیم خونه خالم . تولد دخترخاله کوچیکم هم بود .
ما با هم خیلی راحتیم و من به خالم گفته بودم که یه جور غذا درست کنه اما باقالی پلو و لوبیا پلو و
الویه و دلمه بادمجون و فلفل و گوجه درست کرده بود با دو جور سالاد و دسر . به به :دیییییییی
دخر خاله بزرگم (که البته ۵ ماه از من کوچیکتره و با هم خیلی جوریم ) ۱ هفته رفته بود بدروم و برای
من یه کیف پرادا قهوه ای و برای همسری هم یه ادکلن اورده بود . عکساشو دیدیم و کلی خندیدیم .
کادو هم به دختر خاله کوچیکم پول دادیم .
جمعه ناهار با مامان بابای عچقولی نرفتیم بیرون چون من داشتم رو نمودارهای ازمایشات همسری
کار میکردم غذا هم داشتیم (از خونه خالم اورده بودم :دی ) بعد از ظهر یکم خونه رو جمع و جور کردم و
برای همسری ۲-۳ جور غذای ساده درست کردم چون از امروز به مدت ۱ هفته میره شمال .
عصری هم رفتیم خونه دوت عچقولی که دوستای دیگش هم بودن و طبق روال جمعه شب ها که
البته ما ۱ هفته در میون می پیچونیم .... هیات شلم بازان متوسل به اهل بیت هم اونجا بودن و کلی
بازی کردیم :دی
تا برسیم خونه و من بخوابم ساعت ۱:۳۰ شد . صبحم ۵:۳۰ بیدار شدم اومدم کارخونه . با بچه ها
صبحانه خوردیم و الان هم مشغول کارم . عچقولیم رفته شمال و من امشب میرم خونه مامانم اینا .
چون مسیرش بهم دوره فعلا ازمایشی میام تا ببینم که میتونم بیام یا نه . البته خب مهم حقوقشه که
۲ برابره جای قبلیه ![]()
انقدر کار دارم که نمیدونم چجوری انجامشون بدم . میام .